تاریخ انتشار:92/7/15 - 11:10
شماره مطلب:1392715
حرف‌های این رهبر ردخور ندارد

اگر خدا شما را یاری کند محال است کسی بر شما غالب شود

شهید محسن حاجی بابا از فرماندهان جبهه غرب کشور است که در عملیات بازی دراز نقش موثری داشته است. ایشان از فتح این قله‌ها با خبرنگار پیام انقلاب می‌گوید:از پادگان ابوذر به اتفاق یکی از برادران سپاه که به منطقه کاملا آشنا بود به وسیله جیپی که بر روی آن تفنگ 106 سوار شده بود به طرف بازی دراز حرکت کردیم، پس از طی مسافتی به منطقه سرآبگرم رسیدیم که قسمتی از این منطقه در دید دشمن بود و تا دشمن ماشین ما را دید شروع به پرتاب خمپاره به طرف ما کرد که شن‌های حاصل از انفجار آن بر صورت ما ریخت. با سرعت زیادی حرکت خود را به طرف سنگرهای سرآبگرم ادامه دادیم پس از اینکه با برادرانی که در جبهه سرآبگرم گفتگویی کردیم به طرف ارتفاعات بازی دراز رفتیم و چون از منطقه سرآبگرم به بعد راه ماشین رو نبود لذا پیاده از ارتفاعات بالا رفتیم.

بالا رفتن از ارتفاعات چون جاده‌ای نداشت به قدری مشکل بود که با خود می‌گفتم، خدایا برادرانی که از این ارتفاع با وجود تجهیزات انفرادی و با توجه به اینکه از مقابل به سمت آنها رگبار گلوله و خمپاره شلیک می‌شده و مهمتر از همه اینکه جلوی راه آنها مین‌گذاری بوده با چه نیرویی خود را به بالای تپه‌های سر به فلک کشیده رساندند و دشمن مزدور را به خاک و خون کشاندند؟ آیا غیر از نیروی ایمان و کمک خدا چیز دیگری هم می‌تواند باشد؟ به ارتفاع 1100 که رسیدیم، برادرانی را مشاهده کردیم که همه مشغول کار و فعالیت بودند، عده‌ای از برادران سپاه به اتفاق برادران جهاد سازندگی و چند نفر از پست مهندسی ارتش مشغول ساختن جاده بودند، کوه‌ها را منفجر می‌کردند و با بولدوزی که از عراق به غنیمت گرفته بودند جاده می‌کشیدند. یک برادر ارتشی که با آنها همکاری می‌کرد، گفت: عراق واقعا از همه نظر ضعیف است چونکه در این مدت چند ماهی که اینجا بوده حتی نتوانسته که یک جاده درستی بسازد، اما ما در این مدت کمی که منطقه را از لوث وجود کفار آزاد ساختیم چندین کیلومتر جاده ساخته‌ایم. در حالی که با این برادران مشغول گفتگو بودیم، متوجه کار دو تن از برادران سپاه شدیم که از سنگری که در بالاترین ارتفاع بود پائین می‌آمدند و یک گالن 20 لیتری را پر از آب کرده و دوباره این مسافت زیاد را به طرف سنگر خود طی می‌کردند. به دنبال برادران به طرف سنگرها رفتیم، قبل از همه چیز سنگرهای محکمی که روی آنها تیر آهن و درهای آهنی و دیوار سنگرها از بلوک سیمانی بود که از شهر قصر شیرین غارت کرده بودند جلب توجه می‌کرد، عراق با ساختن چنین سنگرهایی که به شهرک‌های جنوب تهران شباهت زیادی داشت اصلا به این فکر نبود که روزی این سنگرها را از دستشان بیرون خواهند آورد. مزدوران عراقی به قدری ترسو بوده‌اند که حتی برای دفع ضایعات خود از سنگرهایشان بیرون نمی‌آمده‌اند و در اینجا باید ذکر کنم که مزدوران بعثی مهمات خیلی زیادی از قبیل آر پی جی هفت، گلوله‌های مختلف خمپاره و غیره به جا گذاشته بودند که از همین مهمات نیروهای رزمنده اسلام علیه عراق استفاده می‌کردند. پس از دیدن سنگرها برادری که مسئولیت گروهی را در آزاد ساختن ارتفاعات بازی دراز داشته گفتگویی در مورد چگونگی فتح بازی دراز و مسائل دیگر با او انجام دادیم که متن این گفتگو از نظرتان می‌گذرد.

شهید محسن حاجی بابا

س: ضمن اینکه خودتان را معرفی می‌کنید لطفا در مورد چگونگی تصرف ارتفاعات بازی دراز توضیحاتی بدهید؟

ج: بسم‌الله ان ینصرکم الله فلاغاب لکم و ان یخذلکم فمن ذالذی ینصرکم من بعده و علی الله فیتوکل المومنون (آل عمران 160)

اگر خدا شما را یاری کند محال است کسی بر شما غالب آید و اگر شما را بخواری واگذارد کیست که بتواند از آن پس شما را یاری کند و اهل ایمان تنها به خدا باید اعتماد کنند.

بنده محسن حاجی بابا عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اعزامی از پادگان ولیعصر که افتخار پیدا کردم برای مدت هفت ماه در این جبهه‌ها انجام وظیفه کنم هر چند که تا به حال وظیفه‌ام را آن طور که باید برای رضا خدا باشد انجام نداده‌ام.

مسئله عملیات بازی دراز به خصوص در این جبهه، نقطه عطفش در عملیات محسن چریک مطرح است، که عملیات او سرآغازی بود که بتوانیم تلاش بیشتری بکنیم تا این منطقه که کوهستانی است از لوث وجود اشرار صدام پاک شود.

بیشتر عملیات و کارآیی که در این منطقه انجام شده توسط نیروهای پیاده‌ای است که در منطقه مستقر هستند که اکثرا از برادران سپاه و بسیج در این منطقه می‌باشند. زمانی که وارد منطقه غرب شدم تنها چیزی که مهم بود همه جا مطرح می‌شد ارتفاعات بازی دراز بود. این ارتفاعات به دلیل حساسیت سوق‌الجیشی که در منطقه داشت خیلی معروف شد و فکر می‌کنم بزرگ شدن اهمیت این ارتفاعات به گوش عراق هم حتما رسیده بود. بنابراین عراق سعی کرد که این ستون محکم را حفظ کند و شاید قصدش بر این بوده که این جا را تقریبا پایگاهی برای ارتش خودش بعد از جنگ قرار بدهد. بنابراین شعاری در بین برادران مطرح بود بدین مفهوم که بازی دراز گرفتن همانا، کربلا رفتن همانا. یعنی اینکه این برادران عملیات و درگیری و سختی و تلاش‌هایشان را کربلایی و الهی می‌دانستند و از این دید به آن نگاه می‌کردند نه از دید تخصص و مهارت.

با توجه به اینکه می‌دانیم برادران سپاه و بسیج چندان تاکتیک عملیات و رزمی نداشتند، اما این شیوه کربلایی برادران، شوق و هیجانی به آنها داد که دیگر تکیه بر سلاح سنگین نمی‌کردند. شیوه کربلا را متکی بر انسان مؤمن و الله اکبر و ابتکارات انسان می‌دانستند و لازمه آن این بود که همین برادران در سخت‌ترین شرایط مین‌ها را خنثی می‌کردند و در مقابل دیده‌بانان دشمن جاده می‌زدند و با تمام خطرات به شناسایی‌های نزدیک می‌رفتند تا جایی که به سنگرهای نیروی عراقی بسیار نزدیک می‌شدند که این برای ما خیلی مهم است. و این یادآور خون شهید محسن چریک و گروه او بود که در این عملیات ما خیلی چیزها را پند گرفتیم و برای ما ثابت شد که تکیه بر توپخانه و نیروهای سلاح‌های سنگین نمی‌تواند مستقیما کفایت کند و از این رو خودمان بنا را بر خودکفایی در منطقه گذاشتیم.

برادران خمپاره‌های متعدد کار گذاشته و مهمات را شبانه می‌بردند و این از مسائلی است که خودمان را برای این عملیات آماده می‌کردیم. البته همانطور که برادران دیگر گفته‌اند ما در این جنگ فرماندهی را الهام از یک بعد معنوی جنگ می‌گیریم و فرمانده خودمان را در این عملیات امام زمان می‌دانستیم همانطور که الان هم فرماندهی به عهده امام زمان است و آقا امام زمان ما را الهام و کمک داده و نیروهای غیبی و امدادهای الهی است که فنون و تاکتیک‌ها را به ما الهام می‌دهند.

برای فتح ارتفاعات بازی دراز به اتفاق چند تن دیگر از فرماندهان سپاه یک طرح همه جانبه و گسترده‌ای تهیه کردیم البته روی این طرح از خیلی قبل کار شده بود و لازمه این طرح فقط فداکاری و ایثار در سخت‌ترین شرایط و کمترین امکانات بود و حتی چیزی که در آن وقت به فکر ما نمی‌رسید این بود که توانستیم از پشت ارتفاع بازی دراز عکس و فیلم بگیریم که به شناسایی‌های بعدی خیلی کمک کرد. این عملیات از چند محور شروع شد و علت موفقیت تا حدودی الحاق تمام محورها با یکدیگر بود که دشمن هیچ فکر نمی‌کرد بتوانیم از این ارتفاعات در هم پیچیده شده‌ای که برای خودشان دژ محکمی درست کرده بودند بالا برویم و جالب این است که اگر به ارتفاعات دقیقا نگاه کنیم صخره‌ها طوری است که حتی کوهنوردها هم نمی‌توانستند ظرف مدتی که تخمین زدیم و رفتیم بالا بروند و این برای ما روشن بود و هست که نیروهای الهی و کمک‌های غیبی بود که ما را با ارتفاعات کشاند در جائی که در یکی از عملیات تسخیر ارتفاعات که با چند تن از برادران دیگر بودم، زمانی بود که دیده‌بان توپخانه خودمان فکر این را نمی‌کرد که ما بر روی ارتفاعات باشیم و بعد که من با دیده‌بان تماس گرفتم به من گفت که فکر کردم نیروهای دشمن است که بالا می‌آیند در لحظه‌ای که من ضامن نارنجک را کشیدم تا به طرف سنگر دشمن که به صورت یک غاری بود بیاندازم دیدم که همه ‌آنها در کیسه‌های خوابشان خوابیده‌اند. این عملیات تقریبا یک حالت شبیخون داشت. البته از چند بعد و جنبه، بنابراین نیروی عمده و کارساز در این حمله فقط نیروهای پیاده متکی به الله‌اکبر و ایمان فردی برادران بود که همه به آن اعتراف کرده و همه آنهایی که در این نبرد با ما بودند، پشتکار و خلاقیت نیروی پیاده را تحسین کردند و جالب‌تر اینکه اعجازهایی که در این عملیات اتفاق می‌افتاد به برادران روحیه می‌داد و حالت معنوی عملیات را بالا می‌برد که در سخت‌ترین شرایط به نیایش و خواندن دعای توسل مشغول بودند، اولین ارتفاع را که تسخیر کردیم و شش نفر از برادران خودشان را به نوک ارتفاع رساندند و روحیه دشمن به قدری ضعیف بود که اولین فرد مسلح را از نیروهای ما که می‌بینند قدرت دفاع را از دست می‌دهند به طوری که در وهله اول همه آنها روحیه خود را می‌بازند با اولین تیری که شلیک می‌شد اسلحه‌ها را زمین می‌گذاشتند و خود را تسلیم می‌کردند. آن قدر روحیه‌شان را از دست داده بودند که وقتی که می‌خواستیم اسرا را به پشت جبهه ببریم وقتی که خمپاره در 100 متری مواضع ما می‌خورد تمام اسرا خیز برمی‌داشتند و ما دسته دسته از آنها را با وجودی که هیکل‌های درشتی داشتند به دو نفر از برادران کم سن و سال سپاه یا بسیج می‌سپردیم و آنها را همین دو نفر یکی جلو و دیگری عقب به پشت جبهه منتقل می‌کردند و قابل ذکر است وقتی که عراقی‌ها خودشان را تسلیم می‌کردند هیچ احساس اسیر بودن را نداشتند و گویا اصلا از بند رها شده و خیلی خوشحال بودند.

شهید محسن حاج بابا در جمع رزمندگان گردان 9 در پادگان ابوذر در سر پل ذهاب

و به ترتیب از این قله به آن قله تمام ارتفاعات را تسخیر کردیم در یکی از همین قله‌ها که بالا می‌رفتیم خمپاره زدند که دود غلیظی فضا را پر کرد و تقریبا بچه‌ها را برای چند دقیقه‌ای گم کردم و پس از چند لحظه‌ای سه تن از برادران شهید شدند که برادران همه با هم گفتند فزت و رب الکعبه (به خدای کعبه رستگار شدید) «انا لله و انا الیه راجعون» که باعث تقویت روحیه شد. برادران گفتند گروه امداد شهدا را می‌بردند و همه با هم به طرف قله بالا رفتند که برای من خیلی جالب بود. وقتی که از اسرا پرسیدم که چقدر نیرو دارید؟ در جواب گفت که : «در پشت هر ارتفاع 1000 نفر نیرو است» که ما با کمترین افراد تمام ارتفاعات را به تصرف خود درآوردیم. در اینجا باید بگویم که امداد نیروهای غیبی و فرماندهی امام زمان را با چشم دیدیم اما متأسفانه بعضی‌ها نمی‌توانند بعد معنوی را درک کنند و برای ما جای تعجبی نیست چون بیش از این از آنها توقع نداریم. شب قبل از حمله که در مقر بودیم یکی از برادران یک دفعه از خواب پرید طوری که صورتش کاملا نورانی و پیشانی او پر از عرق و یک حالت بهت زدگی داشت و فریاد می‌زد یا بن الحسن یا بن الحسن که زود به طرفش رفتم گفتم چی شده برادر، به من گفت «که خواب دیدم، در اولین ارتفاع بازی دراز در حال حرکت بودیم که بند کفش من باز شد وقتی که آمدم ببندم، دیدم یک سید نورانی آمد و به من گفت اجازه بده بند کفشت را ببندم. به او گفتم نه خودم می‌بندم بعد آن سید نورانی به من گفت که تو سرباز من هستی و من می‌خواهم بند کفشت را ببندم و من با شما هستم و در جهاد فی‌سبیل‌الله شرکت می‌کنم و ما هم انشاء‌الله پیروز هستید...» و این کاملا برای ما روشن است که امام زمان فرماندهی این جنگ را برعهده دارند.

ناگفته نماند که توده‌های پائین و صادق ارتش با نهایت اخلاص با سپاه و بسیج و نیروهای عشایری هماهنگی لازم را به عمل آورده و می‌آورند.

س: به نظر شما روحیه برادران سپاه چگونه است؟

ج: در مورد روحیه برادران باید بگویم که این یک سیر طولانی دارد و به نظر من غیر قابل توصیف است. وقتی دشمن قبلا از کوه‌های دانه خشک به طرف بازی‌دراز عقب‌نشینی می‌کرد مقدار خیلی زیادی مین روی زمین کار گذاشته بود که برادران سپاه و بسیج با وجودی که تعداد کمی از آنها به خنثی کردن مین وارد بودند در حدود 3000 مین جمع آوری کرده بودند و وقتی که از پست مهندسی ارتش آمده و این همه مین خنثی شده را دیده بودند، گفتند «آخر چرا شما به جان خودتان رحم نمی‌کنید. مگر شما خانواده ندارید!» یعنی روحیه برادران به قدری بالا بود که با وجود ناآشنائی به طرز کار با مین، فوری یاد گرفته و خنثی می‌کردند. یا در جای دیگر که می‌خواستم پل بزنیم. پست مهندسی ارتش تخمین زده بودند که پانزده روز طول می‌کشد که فقط پایه‌های پل را بریزند و برادران اصرار عجیبی داشتند که هر طور شده یک شبه پایه‌های پل را درست کنند و سنگ‌های بزرگی را از ارتفاعات آوردند و با سعی کوشش زیرسازی پل را یک شبه درست کردند به طوری که شب دیگر به پست مهندسی ارتش گفتم زیرسازی حاضر است همه تعجب کرده بودند. و این کارها جز ایمان به خدا و عشق به شهادت در راه انجام تکلیف الهی چیز دیگری نبوده و نیست. در همین عملیات بازی دراز جاده‌ها مین‌گذاری شده بود و بچه‌ها مجبور بودند از راه‌های باریک کوه خود را بالا بکشند و در این صورت امکان شهید شدن خیلی زیاد بود ولی با وجود تمام این خطرات خود را بالا می‌کشیدند و جاهایی که دیگر خسته شده بودند و مشکل بالا می‌آمدند با خود می‌گفتند ربنا افرغ علینا... و سریع خودشان را بالا می‌کشیدند و جز به لقاء الله به چیز دیگری فکر نمی‌کردند.

برادران در حین عملیات واقعا حماسه کربلا را دوباره زنده کردند. وقتی که 48 ساعت بدون غذا ماندند و فقط گاهگاهی به اندازه در قمقمه می‌توانستند آب بخورند، آن زمانی که از همه طرف توپ و خمپاره می‌بارید و دود و آتش همه جا را گرفته بود. همه برادران همچنان مقاوم و پایدار ایستادند تا ثابت کنند که در این گفتار خود صادق بوده‌اند که: «ای حسین کاش ما در عاشورا با تو بودیم»

س: نیروهای زرهی عراق را چگونه دفع کردید؟

ج: ما بعد از هر حمله‌ای که انجام می دهیم و پیروزی به دست می‌آوریم انتظار یک ضد حمله را داریم. پس از اینکه ارتفاعات بازی دراز را فتح کردیم نیروهای پیاده عراق از ارتفاعات می‌خواستند بالا بیایند و من وقتی که دیدم اول فکر کردم که نیروهای خودی هستند خیلی آهسته راه می‌رفتند و اصلا تاکتیکی به خرج نمی‌دادند و به صورت یک قدم جلو و 10 قدم عقب کار می‌کردند وقتی که بالا می‌آمدند خودشان دوباره حالت گریز را انجام داده و به طرف پائین سرازیر می‌شدند. وقتی که برادران آنها را دیدند از چهار طرف آنها را به رگبار بستند و از جهتی که من می‌دیدم از 100 نفر فکر نمی‌کنم 5 نفر سالم مانده باشند. نیروهای زرهی عراق که در حدود 200 واحد تانک بودند یک دفعه حمله کردند تقریبا جلوی ما را سیاه کرده بودند، و پس از آن هلی کوپترها حمله کردند که در حدود 14 فروند از هلی‌کوپترهای آنان توسط رگبار برادران سقوط کرد.

تانک‌ها که جلو می‌آمدند، حدود 30 نفر از برادران رزمنده سپاه حماسه آفریدند و البته بیشتر آنها شهید شدند و خودشان را به درجه اعلا فداکاری و ایثار رساندند چو تانک را با آر پی جی باید از فاصله 100 متری زد که مؤثر واقع بشود با توجه به اینکه کالیبر 75 تانکها مدام تیر‌اندازی می‌کردند این برادران خودشان را به تانکها نزدیک می‌کردند و چند برادری که مجروح شده و زنده ماندند می‌گفتند هر کدام از اینها که شهید شدند در حدود 6 الی 7 تانک را منهدم کردند. و این وحشتی بزرگ در دل عراق انداخت و فکر می‌کرد که ما یک نیروی خیلی زیادی برای منهدم ساختن تانکها به کار گرفته‌ایم و با آتش گرفتن تانکها و کشته شدن نفراتی که داخل نفربرها بودند عراق مجبور به عقب‌نشینی شد که هنوز هم جسدهای کشته شده عراقی و لاشه‌های سوخته تانکها در اینجا می‌باشد. و این روشن است موضعی را که سپاه اسلام تصرف کند آنها دیگر قادر به پس گرفتن آن نخواهند بود.

شهید محسن حاج بابا در کنار برادر صادقی

س: نظر شما در مورد جریانات داخلی چیست؟

ج: به نظر من تعیین‌کننده این جریانات دفتر هماهنگی و جنبش ملی مجاهدین است. مثلا مجاهدین معتقدند که پیروزی در این جنگ باعث تثبیت ارتجاع می‌شود یا همکار این سازمان پیکار آمریکایی می‌گوید چون این جنگ ارتجاعی است باید آن را به جنگ داخلی تبدیل کنیم و یا لیبرالها معتقدند که فاجعه زمانی شروع می‌شود که این جنگ پیروز شود. یعنی تمام نیروهای ضد انقلاب مرگ خودشان را در پیروزی جنگ و تثبیت خط امام می‌بینند. این است که با شلوغ کردن در شهرها اولا جبهه‌ را از حالت آمادگی و بسیج بیاندازند که به دنبال آن شهرها از بسیج خواهد افتاد.

ثانیا، جنگ را مسئله فرعی نشان داده و دشمن اصلی را خط امام جلوه بدهند. ثالثا نیروهای صادق خط امام را از جبهه‌ها به داخل بکشانند تا بدین ترتیب هم جبهه‌ها از مؤمنین به انقلاب خالی شود و از طرفی با رودروی قرار دادن نیروهای صادق خط امام با هواداران خود، زمینه‌های یک جنگ داخلی را فراهم آورند و آرزوی رجوی خائن را که همان آرزوی دو ابرقدرت شرق و غرب که همانا «لبنان کردن ایران» است برآورده سازند و نکته مهم این است که ما به دنبال هر پیروزی در جبهه یک شلوغی در شهرها داریم و این پیوند «پیروزی ما» و «شلوغی آنها» یک مطلب را باز مورد تأکید قرار می‌دهد که : (پیروزی ما= تثبیت خط امام = سقوط صدام = مرگ گروه‌ها...)

شهید محسن حاج بابا در کنار برادر مرندی

س: نظر شما در مورد هیئت‌های صلح که به ایران می‌آید چیست؟

ج: به نظر بنده که مدت 8 ماه است در جبهه مشغول انجام وظیفه می‌باشم، این هیئت‌ها در موقعیت‌های مختلف به ایران می‌آیند و هدف کلی آنها عبارت است از:

1- مشغول کردن مسئولین مملکت و تمام نیروها به مذاکره و مباحثه تا از این طرف ما برای سقوط صدام برنامه‌ریزی نکنیم و از آن طرف هم صدام خود را بیشتر سازمان‌دهی کنند.

2- چون سقوط صدام در منطقه باعث تثبیت خط امام شده و این خط راهنمای عمل تمام محرومین می‌شود لذا اینها سعی می‌کنند با تعطیل جنگ و تحمیل مذاکره بر ما، اولا صدام را از سقوط نجات داده و ثانیا خط امام را سازشکار جلوه بدهند (چون امام گفته بود که بین اسلام و کفر مصالحه معنی ندارد) ثالثا چون مرجعیت و فقاهت امام بیشتر از هر چیزی اهمیت دارد می‌خواهند نشان بدهند که مذاکره با کفر نیز جوشیده از مرجعیت امام و این شیوه مورد قبول امام است و بدین ترتیب وانمود کنند که خط امام نه مبارزه مسلحانه با کفر بلکه مذاکره مسالمت‌آمیز با کفر است.

3- چون امام گفته است شاه باید برود و رفته است، گفته کارتر باید برود رفته، حال چون گفته صدام رفتنی است و صدام هم که برود، توده‌های مسلمان منطقه به این نتیجه خواهند رسید که «حرفهای این رهبر ردخور ندارد» و از ترس این نتیجه‌گیری است که این هیئت‌ها در تلاشند.

4- همزمان با آمدن این هیئت‌ها صدام نیز خود را طالب صلح معرفی می‌کند، و بدین ترتیب در جهان چنین نشان داده می‌شود که صدام و هیئت صلح کنفرانس طائف خواستار صلحند و این امام است که جنگ طلب است!

5- این هیئت می‌خواهد در جامعه دو خط به وجود آورد خط طرفداران صلح و خط طرفداران جنگ تا این دو خط نیز به هم مشغول شده و جنگ به فراموشی سپرده شود.

اما در رابطه با این هیئت‌ها نیز دو شیوه برخورد نیز وجود دارد یک عده می‌گویند بگذار ببینم کار مذاکره به کجا می‌رسد و بدین ترتیب در دام توطئه هیئت که همانا سکوت در جبهه است می‌افتند، ولی یک عده دیگر بدون توجه به تلاش‌های استعماری هیئت به تهاجم می‌پردازند تا از موضع قدرت هم صدام را به عقب نشینی وادارد و هم اعضای هیئت برای جلوگیری از سقوط خودشان در مقابل صدام بایستند (چون به گفته شاه حسین سقوط صدام، سقوط آنها را نیز بدنبال خواهد داشت). بنابراین بهترین شیوه برخورد با هیئت صلح تحمیلی این است که ما جبهه‌ها را فعال‌تر کنیم و با تهاجم و خون و شهادت در مقابل توطئه صلح‌طلبانه بایستیم.

6- به برکت اسلام و با رهبری‌های امام امت روحیه رزمندگان ما بسیار عالی است به طوری که همیشه اماده تهاجم و ضربه زدن هستند و وقتی که در جبهه‌ها سکون باشد کسل هستند. اما وقتی عملیات باشد سر از پا نمی‌شناسند، اما در مقابل، روحیه عراقی‌ها بسیار ضعیف است به طوری که به جرأت می‌‌توان گفت که منتظرند از طرف ما حمله شود که یا فرار کنند و یا تسلیم بشوند. به نظر من بهترین شیوه‌ای که می‌توان بعد از این به کار برد این است که با توجه به اینکه آمریکا هم اکنون در منطقه دست به سازماندهی نظامی می‌زند تا از طریق آن از سرنگونی صدام جلوگیری بکند، ما باید با تهاجم و تک‌های متوالی آمریکا را به این نتیجه برسانیم که «صدام رفتنی است و هرگونه تلاش بی‌مورد است»

اما در این تهاجم‌هایمان باید بیشتر از ابزار، نفرات دشمن را مدنظر قرار داده و کشته یا اسیر نماییم چون که اولا روحیه قوای دشمن بیش از پیش ضعیف می‌شود، ثانیا - سازماندهی ارتش صدام بهم می‌خورد، ثالثا اگر تجهیزاتش را نابود کنیم توسط رژیم‌های ارتجاعی منطقه و کشورهای جهانخوار تأمین می‌شود، اما وقتی نیروهایش قلع و قمع شدند یا مجبور خواهد شد که مردم غیرنظامی عراق را به زور به جبهه بیاورد و یا از کشورهای دیگر مزدور وارد بکند که در هر دو حال قیام و انقلاب داخلی عراق تسریع خواهد شد. به عنوان نتیجه بسیار مهم باید بگویم که: اگر در این جنگ «ابزار و سلاح‌های پیچیده» تعیین‌‌کننده و کارساز بودند عراق با این همه تجهیزات باید تمام ما را از بین می‌برد، اما باید گفت که آنچه «تعیین کننده می‌باشد ایمان است نه ابزار.» فارس

افزودن نظر جدید

کد امنیتی
کد امنیتی برای جلوگیری از ارسال اسپم می باشد.
Image CAPTCHA
لطفا کاراکترهای تصویر را در کادر بالا وارد نمایید.

پیوندهای تصویری